حقیقت مث بومرنگ می مونه.
هر چی دور تر پرتش کنی محکم تر بر می گرده.
+
نوشته شده در چهارشنبه
1385/07/19ساعت 2:10 توسط سیاوش
|
جیغ سرخ آژیر، سوت سقوط مرگ و بغضی که دمادم در گلوی پنجره می شکست و میل بافتنی های متعهد مادرم که پی در پی بلوز های یکرنگ و یکنواخت می بافت. این ها تمامی خاطراتم از آن روز ها ست. روزگار شومی که هیچ کس از آن خود نبود...
+
نوشته شده در جمعه
1385/06/31ساعت 3:0 توسط سیاوش
|
من تک فرزندم، نازپروردم، از پدرم پول تو جیبی می گیرم و عرق نریختم تا بدونم پول از زیر سنگ در میاد و چون از آش خوری هم معافم، خوشی زده زیر دلم که دیگه این غوزک پا یاری رفتن نداره می خونم.
می دونم دلتنگی من برای تو خنده آوره.
+
نوشته شده در جمعه
1385/04/16ساعت 3:2 توسط سیاوش
|
بیزارم از این دلسوزی های کلیشه ای.
از این چشمان سرزنشگر و تکرار کسالت آور نصیحت های نخ نما شده.
+
نوشته شده در سه شنبه
1385/03/30ساعت 1:25 توسط سیاوش
|
دارم از همین راهی که اومدم بر می گردم.
+
نوشته شده در چهارشنبه
1385/03/17ساعت 1:15 توسط سیاوش
|
دور و برم پر شده از موشک های کاغذی که دست آخر افتادن کف زمین.
در و دیوار و پنجره های اتاق بیشتر از این بهشون اجازه نداد.
¤¤¤
اسیر روز ها و آرزو های خیلی دورم.
+
نوشته شده در سه شنبه
1385/02/26ساعت 0:10 توسط سیاوش
|
بسه دیگه! تا کی میخوای زل بزنی به در و دیوار و خودت رو پنهون کنی لعنتی. پا شو پیرمرد، پا شو یه سیگار روشن کن و گیتارت رو بردار. برجیس و کیوان، اوبرون، میراندا و تیتانیا، نپتون، تیتان و امیلی همه میخوان که برگردی. نباید مث مترسک سیاه و سبز تسلیم سرنوشت بشی. پا شو، این رسمش نیست...
+
نوشته شده در سه شنبه
1385/02/12ساعت 2:10 توسط سیاوش
|
تا ابد در چنگال اشتیاق و بلند پروازی
عطشی ست که هنوز سیراب نشده
چشمان خسته ی ما هنوز به سوی افق بال می گشاید
هر چند بار ها از این راه رفته ایم.
«پینک فلوید»
+
نوشته شده در شنبه
1385/02/02ساعت 22:0 توسط سیاوش
|
پشت سرم پر از کار های نکرده یا نیمه کاره ست.
به یاد ندارم که تا به حال کاری رو به آخر برده باشم.
لعنت به تو سیاوش.
«مبتلا به تکرارم»
+
نوشته شده در پنجشنبه
1385/01/24ساعت 10:0 توسط سیاوش
|
چماق حقیقت وقتی سرم خورد که خیلی دیر شده بود.
+
نوشته شده در شنبه
1385/01/19ساعت 23:15 توسط سیاوش
|
بی هدف، بی نقشه و بی آرزو با چشمان بسته در میان کشتزار و لجنزار می دویم.
گویی که ارزش ها، جملگی در دویدن خلاصه می شود.
+
نوشته شده در جمعه
1385/01/11ساعت 23:45 توسط سیاوش
|
فلق
پرنده ای همه بال است
پرنده را بالی در ظلمت است و
بالی در نور
و این چنین که نور پیاپی پرپر می زند
اشیا را حضوری نیست
رنگی نیست
چشم و نگاه
با هیچ چیز انس نمی گیرد
در هیچ جا مجال درنگی نیست
هر چند
رنگ از یقین شب
در التهاب نور
دمادم می پرد
و عطر شمعدانی
هر لحظه سرخ می شود و سرخ تر
و پلکان و ایوان را نور
تر کرده است
اما
چیزی ست در فلق
که مشکوک است
«ضیاء موحد»
+
نوشته شده در جمعه
1385/01/04ساعت 20:15 توسط سیاوش
|
زیبایی تو داستان درد مرا می گوید...
+
نوشته شده در جمعه
1384/12/19ساعت 20:35 توسط سیاوش
|
ما می تونیم دست به کار های بزرگی بزنیم. کافه ها رو پر کنیم. سیگار بکشیم، قهوه بنوشیم. آدامس فلسفی بجویم. شعر و داستان های پیشرو ببافیم. به کتاب های پائولو کوئیلو پناه ببریم. از مرکز موسیقی بتهوون پوستر های فرمانده چه گوارا خریداری کنیم. نسبت به مد روز دید بدی نداشته باشیم. گریه کنیم، بخندیم و گاه گداری هم خود کشی کنیم!
+
نوشته شده در جمعه
1384/12/12ساعت 15:45 توسط سیاوش
|
یک نفر برای همه، همه برای یک نفر.
کاش می شد...
+
نوشته شده در جمعه
1384/12/05ساعت 2:45 توسط سیاوش
|
گرد و خاک روی میز و کاغذ پاره های سیاه.
و بهانه های پوچی که زنجیر وار با اگر ها گره می خورند و...
و نوشته های بی هدف که نشان از پوسیدگی در حواشی زندگی دارند.
و نگاه نگران تو
بر این همه بیهودگی.
+
نوشته شده در جمعه
1384/11/28ساعت 22:0 توسط سیاوش
|
درست شبیه عقربه های ساعتی که باتریش ضعیف شده، همش درجا می زنم.
دچار فلج یکنواختی بعد از ظهر جمعه شدم...
پ.ن: نتونستم ادامه بدم!
+
نوشته شده در جمعه
1384/11/21ساعت 16:30 توسط سیاوش
|
حرفشم نزن، خوشت میاد تابلو بشیم؟! آخه کدوم دسته همش سه ضرب زده! سیاوش مثل اینکه تو فقط نگران بزن بکوبی! یادت نیست پارسال چه بساطی شد، سر خیابون نرسیده طبل ترکید. کوچه سومی ها رو هم فراموش کن که حوصله ی درد سر ندارم. همون یه بار بس بود.
بی کار نشین بهزاد، بچه ها رو جم و جور کن. حمید بیا این پیشونی بند ها رو بگیر سبز ها رو بده زنجیرزن ها. رضا، شور برت نداره. نمی خواد "علی دهلی" بزنی مهدی. حواست باشه سیا، ادا اصول در نیاری مث دیشب داد بزنی: ماشالله!
پس دیگه سفارش نکنم: تو کوچه و خیابون دو ضرب، جلو هیئت که رسیدیم سه ضرب.
مهیار پرچم ها رو بگیرین بالا که راه بیفتیم، دیر شد...
(یادش بخیر...)
+
نوشته شده در جمعه
1384/11/14ساعت 15:30 توسط سیاوش
|
دیر یا زود یه روز ترکم می کنی.
ساعت رفتنت ثانیه ها وقت شناس می شن.
ولی وقتی برات دلتنگم عقربه ها گیجن و لحظه ها کش دار.
می دونم کاری ازم ساخته نیست، شاید دست بالا شعرم بیاد که بازم بی فایدس...
+
نوشته شده در جمعه
1384/11/07ساعت 13:0 توسط سیاوش
|
نوای ساز
به خموشی می گراید
و تنش به زوال نمور گنجه ها
و ما هنوز
شراب ترس محتسب خورده می نوشیم.
+
نوشته شده در جمعه
1384/10/30ساعت 0:19 توسط سیاوش
|