تبليغاتX
زندگی همین طور است
...:: نوشته ها و یادداشت های پراکنده ::...
گرد و خاک روی میز و کاغذ پاره های سیاه.
و بهانه های پوچی که زنجیر وار با اگر ها گره می خورند و...
و نوشته های بی هدف که نشان از پوسیدگی در حواشی زندگی دارند.

و نگاه نگران تو
بر این همه بیهودگی.

+ نوشته شده در  جمعه 1384/11/28ساعت 22:0  توسط سیاوش  | 

درست شبیه عقربه های ساعتی که باتریش ضعیف شده، همش درجا می زنم.
دچار فلج یکنواختی بعد از ظهر جمعه شدم...

پ.ن: نتونستم ادامه بدم!

+ نوشته شده در  جمعه 1384/11/21ساعت 16:30  توسط سیاوش  | 

حرفشم نزن، خوشت میاد تابلو بشیم؟! آخه کدوم دسته همش سه ضرب زده! سیاوش مثل اینکه تو فقط نگران بزن بکوبی! یادت نیست پارسال چه بساطی شد، سر خیابون نرسیده طبل ترکید. کوچه سومی ها رو هم فراموش کن که حوصله ی درد سر ندارم. همون یه بار بس بود.

بی کار نشین بهزاد، بچه ها رو جم و جور کن. حمید بیا این پیشونی بند ها رو بگیر سبز ها رو بده زنجیرزن ها. رضا، شور برت نداره. نمی خواد "علی دهلی" بزنی مهدی. حواست باشه سیا، ادا اصول در نیاری مث دیشب داد بزنی: ماشالله!

پس دیگه سفارش نکنم: تو کوچه و خیابون دو ضرب، جلو هیئت که رسیدیم سه ضرب.
مهیار پرچم ها رو بگیرین بالا که راه بیفتیم، دیر شد...

(یادش بخیر...)

+ نوشته شده در  جمعه 1384/11/14ساعت 15:30  توسط سیاوش  | 

دیر یا زود یه روز ترکم می کنی.
ساعت رفتنت ثانیه ها وقت شناس می شن.
ولی وقتی برات دلتنگم عقربه ها گیجن و لحظه ها کش دار.
می دونم کاری ازم ساخته نیست، شاید دست بالا شعرم بیاد که بازم بی فایدس...

+ نوشته شده در  جمعه 1384/11/07ساعت 13:0  توسط سیاوش  |